ادبی هنری
|
|
بارانی دیگر برای فردای کویر دوستان عزیزم مدتها بود تصمیم داشتم تا گوشه ای از زندگی دوست و استاد عزیزم شهید قاسم حاتمی را برایتان بنویسم . قاسمی که هنوز تار و پود های قالی انگشتان کوچک او را فراموش نکرده اند و هنوز زمزمه عارفانه آخرین دعای کمیل او در گوش جانمان باقی است . نوجوانی که به سال ۱۳۶۱بارانی شد برای فردای کویر خشکیده قلبایمان . اما دیدم وصیت نامه عارفانه این شهید عزیز خود بهترین معرف اوست و ....
وصیت نامه عارفانه شهید قاسم حاتمی شهادت نقطه عطفی در عروج و تکامل انسان است و خداوند بندگان خاص خود را سرخ روی می پذیرد و خدایا ترا شکر که مرگ مرا شهادت قرار دادی تا چون مولایم حسین بن علی (ع) با خون خویش وضو بسازم و در محراب سرخ جهاد با کفار به نماز عشق و وصال با تو بایستم . خدایا تو خود میدانی که آرزوی بزرگ من یقین بوجود و شناخت و اطمینان قلبی به تو بوده و هموراره آرزوی نفی ظلم و بیعدالتی در سطح جهان داشته ام . خدایا ،تو آگاهی که هرگاه سرگذشت عارفی را می شنیدم و یا می خواندم اشک شوق در دیدگانم حلقه می زد و همواره آرزو داشتم که تو را عاشقانه درک کنم و اینک دریافته ام که عشق به حق تعالی را باید در جوار محنت و سختی ها و مجاهدت با نفس عصیانگر کسب کرد. پروردگارا، یقین دارم که مرگ هرکسی از قضای لایزال توست و هرگاه اجل معلق رسید هیچ قدرتی قادر به عقب راندن آن نیست و می دانم که افضل مومنان کسی است که راضی به قضا و قدر تو باشد. معبودا راضیم برضای تو ، اما از تو خواهانم که مرگم را شهادت قرار دهی و مرا سرخ رو با مولایم علی ابن ابی طالب (ع) محشور گردانی. خدایا ترا شکر می کنم که ترس از مرگ را از دلم برداشتی اما شرم و خوف ازاین دارم که نامه عمل را بدست چپم بدهی و روسیاه محشورم گردانی . پروردگارا از تو درخواست غفران و آمرزش گناهانم دارم. برادرانم بدانید که تا ظلم و بیعدالتی در جهان باقی است باید مبارزه و خونریزی نیز باشد تا پیام خدا تحقق یابد که جاءالحق و زهق الباطل ، هوشیار و آگاه باشید که اگر ابرقلدری در جهان باشد و جنگی بین شما در میان نباشد خون شهداء را هدر داده اید . به همه برادران خصوصا نوجوانان و جوانان توصیه می کنم که سلاح برنده آموزشی و شناخت مکتب اسلام را محکم برگیرند و آماده مبارزه ای امان ناپذیر باشند. برادران ، تزکیه نفس و خود سازی را بر هر چیزی مقدم شمارید چون این شعار متن مکتب ماست که اول صلاح دوم سلاح و هوشیار باشید که امروز روز امتحان است ،مبادا که خدای نکرده فردای قیامت در نزد حسین بن علی(ع) شرمسار باشید. مقام ولایت فقیه را پاسداری کنید که اطاعت از آن پیروی از امر رسول الله (ص)و خدای تعالی است ، خمینی روحی له فداه عارف و دلباخته ای است که از مولا امام زمان(ع) فرمانبری می کند و یقین داشته باشید که هرچه ایشان بگویند بدون چون و چرا تحقق خواهد یافت . از نکات مهمی که ایشان تذکر داده اند اتصال این نهضت به انقلاب جهانی حضرت مهدی (عج) است پس هوشیار باشید که زمان حساسی را در بردارید . برادران ، در هر حال حامی اجرای عدالت باشید و بیعدالتی و ظلم را در هر موضع و مقامی است در هم کوبید که پیام خدا نفی ظلم و استکبار و حاکمیت مستعضفان بر روی زمین است و هوشیار باشید که تا زمانی که دستور کار سربازان اسلام قانون شرع مقدس باشد بدون شک پیروزید و اگر خدای نکرده باین قانون مقدس پشت کند اگر به مدرنترین سلاحها هم مجهز باشند شکست خواهند خورد. برادرم حفاظت از خون شهید پاسداری از شرع مقدس است. برادرم مستعضفان جهان چشم به سلاح تو دوخته اند مبادا سستی کنی و صلح سازشکارانه را برده وار بپذیری. آزاد و سر بلند باش که مکتب ما مکتب جهاد است و تا ظلم هست مردن ما هم باید مردن خونین باشد . ما خونین کفن بودن را از انبیاء و ائمه اطهار به ارث برده ایم . ما باید انتقام خون سیاهپوستان مظلومی که سالیان دراز بردگی را تحمل کرده اند بگیریم . ما باید دوباره لبخند و شادابی را به کودک فلسطینی باز گردانیم و ما موظفیم به کودک سرخپوست آمریکایی بفهمانیم که اگر می خواهی آزاد زندگی کنی باید با یک دست قرآن و با دست دیگر سلاح را برگیری . در پایان از بردرانم تقاضا دارم در مراسم دعای کمیل و روضه ابا عبدالله الحسن (ع) از خدواند رحمان برایم استغفار بطلبند. والسلام : قاسم حاتمی
نوشته شده توسط : اکبرحاتمیان | سه شنبه 12 آبان1388 | 0:10 | لينک ثابت | موضوع: |
شناخت خداوند از زبان ملاصدرا ای بــرادر! خداوند بی نهایت است و لا مکان و بی زمان (با تشکر از سرکارخانم بهاره فکار) نوشته شده توسط : اکبرحاتمیان | سه شنبه 5 آبان1388 | 9:5 | لينک ثابت | موضوع: |
بهترین لحظات زندگی از گاه چارلی چاپلین
To fall in love To laugh until it hurts your stomach To find mails by the thousands when you return from a vacation. To go for a vacation to some pretty place.
To go to bed and to listen while it rains outside. To leave the Shower and find that the towel is warm To clear your last exam. To receive a call from someone, you don''t see a lot, but you want to.
Calls at midnight that last for hours.
To accidentally hear somebody say something good about you.
وقتی نوشته شده توسط : اکبرحاتمیان | یکشنبه 26 مهر1388 | 16:59 | لينک ثابت | موضوع: |
مقام بی مانند پیامبر بزرگوار اسلام حضرت محمد(ص) می فرماید: نوشته شده توسط : اکبرحاتمیان | شنبه 25 مهر1388 | 21:56 | لينک ثابت | موضوع: |
روز حساب در روز حسلب ، بزرگترین پرسش انسان این نیست که (( چگونه زیستم؟))
بلکه این خواهد بود که (( چگونه عشق ورزیدم؟ )) کسانی که دیده ایم و یاری کرده ایم ، آن جا حاضرند. نیز کسانی آن جا خواهند بود که طرد کرده ایم و نادیده گرفته ایم . نیازی نیست هیچ شاهدی را فرا بخوانیم ، چرا که زندگی خود ما مسئولیت نمایش آنچه کرده ایم را در برابر همگان بر عهده خواهد گرفت. هیچ اتهام دیگری جز فقدان عشق به میان نخواهد آمد. اشتباه نکنید ؛ شکایاتی که در آنروز می شنویم ، از سوی الهیات نیست ، از سوی قدسیان نیست، نیز از سوی کلیسا ها نیست. آوای گرسنگان و فقراست . شکایات از سوی اصول عقاید و حکمت ها نیست. از برهنگان و ژنده پوشان است. از سوی کتاب مقدس و کتابهای دعا نیست . از جام های آبی ست که داده ایم یا نداده ایم. (بر گرفته از کتاب عطیه برتر ، اثر پائولو کوئلیو) نوشته شده توسط : اکبرحاتمیان | سه شنبه 21 مهر1388 | 4:27 | لينک ثابت | موضوع: |
روزي براي زندگي
دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود. پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت. خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت. خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت. خدا سكوت كرد. به پر و پاي فرشتهو انسان پيچيد خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد. خدا سكوتش را شكست و گفت: عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن. لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟ ... خدا گفت: آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمييابد هزار سال هم به كارش نميآيد. آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش ميدرخشيد. اما ميترسيد حركت كند. ميترسيد راه برود. ميترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايدهاي دارد؟ بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم. آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد. زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد. چنان به وجد آمد كه ديد ميتواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، ميتواند پا روي خورشيد بگذارد. مي تواند .... او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد، اما .... اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد، كفشدوزدكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه او را نميشناختند سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد. لذت برد و سرشار شد و بخشيد. عاشق شد و عبور كرد و تمام شد. او در همان يك روز زندگي كرد، اما فرشتهها در تقويم خدا نوشتند: امروز او درگذشت. كسي كه هزار سال زيسته بود! برگرفته از وبلاگ موفقیت (دوست خوبمان محمد امین نوشته شده توسط : اکبرحاتمیان | پنجشنبه 19 شهریور1388 | 9:41 | لينک ثابت | موضوع: |
سالروز شهادت امید یتیمان کوفه بر به یتیمان کوفه تسلیت باد دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین
به علی شناختم من ٬ به خدا قسم ٬ خدا را ![]() نوشته شده توسط : اکبرحاتمیان | پنجشنبه 19 شهریور1388 | 9:25 | لينک ثابت | موضوع: |
خدمت به مردم تابستان سال 1382 مادرم به شدت بیمار شد . و با مراجعه به بیمارستان بود که فهمیدیم هر جفت کلیه مادر به یکباره از کار افتاده است . به دستور پزشک محترمآقای دکتر نوری قرار شد مادرم تحت دیالیز قرار بگیرد. در اولین روز دیالیز مادرم با توجه به داشتن سابقه بیماری قلبی دچار ایست قلبی گردید و در بخش مراقبتهای ویژه بستری شد. در مشاوره ای که با پزشک محترم ایشان داشتیم . اعلام شد گریزی از دیالیزنیست. و در هر صورت مادر باید تحت دیالیز باشد . به هر صورت و با توکل به خدا دیالیز ادامه پیدا کرد . بعد از ظهر روزی که سومین دیالیز انجام شد با توجه به اینکه بعضی مواقع این بنده کوچک خدا برای دوستان در مراسم و مناسبتهای ویژه عکاسی می کردم به مجلس عروسی یکی از دوستانم دعوت شده بودم . ساعت جهار بعداز ظهر زنگ خانه ما به صدا درآمد و پسرم محمد گفت بابا با شما کار دارند. وقتی در خانه را باز کردم با سید محمود هاشمی فرزند زنده یاد سید حسین هاشمی که از معلمین برجسته رضوانشهر یزد و از جمله معلم خود من بود روربر شدم . بعد از سلام و احوالپرسی سید از من خواست با توجه به اینکه شب عروسی داشت برای گرفتن عکس به منزلشان بروم . خیلی ناراحت شدم و با شرمندگی گفتم سید متاسفانه امشب جایی قرار دارم و به هیچ وجه نمی توانم بیایم . سید خیلی ناراحت شد ولی پس از لحظاتی گفت شما چه ساعتی باید بروید . گفتم ساعت شش عصر . سید با ناامیدی گفت پس اگر ممکنه از ساعت چهار تا شش بیا برایم عکس بگیر و بقییه عکس ها را آخر شب وقتی که برگشتی بگیر . خودمانی بگم چون حوصله نداشتم نمی خواستم قبول کنم . اما نمی دانی چه اتفاقی افتاد که گفتم باشه . قبوله . بالاخره آن شب موفق شدم تا در مراسم عروسی سید حاضر شوم و برایش عکس بگیرم .خلاصه فردای آنروز نزدیکهای غروب عکسها را تحویل سید محمود دادم . همان شب در خوابی زیبا پدر سید محمود یعنی سید حسین هاشمی را دیدم در حالیکه لباس سفید زیبایی پوشیده بود و از کوچه ای که خانه مادرم در آن واقع شده است . می گذشت . با اینکه می دانستم سید مرحوم شده است جلو رفتم و فریاد زدم سید خیلی بی معرفتی . گفت چرا . گفتم سید مدتی است مادرم بیمار شده ولی شما حتی یکبار هم به او سر نزدی . گفت. اکبر چرا سر نزنم . تو امروز قلب فرزند من را شاد کردی . حتما سر می زنم . بیا برویم . با سید وارد خانه شدیم . و سید پارچه سفیدی را روی بدن مادرم کشید و گفت انشالله بزودی خوب می شوی . بعد گفت اکبر بیا برویم . می خواهم چیزی را به شما نشان بدهم . با سید حرکت کردیم و ناگهان خود را در بیابانی تاریک و دهشتناک در برابر غاری بسیار تاریک یافتیم. گفتم سید ما حتما باید از این غار بگذریم .گفت همه باید از اینجا بگذرند . گفتم سید اینجا خیلی تاریک است . گفت نگران نباش . الان چراغ روشن می کنم . سید از جعبه ای که در کنار غار بود چراغی برداشت و آن را روشن کرد و وقتی اطراف روشن شد . دیدم در جعبه کنار غار انواع و اقسام چراغها از کوچک تا بسیار بزرگ قرار دارد . پرسیدم سید چرا چراغها اینقدر با هم تفاوت دارد .گفت . همه آدمها وقتی به اینجا می رسند چراغها یشان با هم فرق دارد بعضی ها هم اصلا چراغی ندارند . پرسیدم آقا چکار باید بکنم تا وقتی اینجا می رسم چراغی با نور مناسب داشته باشم . سید سه مرتبه گفت: خدمت به مردم ، خدمت به مردم، خدمت به مردم . از خواب بیدار شدم . فردای آنروز زمانی که جهت عیادت از مادر به بیمارستان مراجعه نمودیم . طبق دستور پزشک دیالیز مادرم قطع شده بود . و....................................... بعد از اولین دیالیز مادرایست قلبی کرد.و در بخش مراقبتهای ویژه بستری گردید. این عکس را آن لحظه غم انگیز گرفتم..آن زمان هیچکس باور نمی کرد این مادر مهربان چند روز بعد به آغوش خانواده باز گردد. و چند ماه بعد به آرزویش که زیارت سرزمین ایثار کربلای معلی بود برسد. و این تنها به خاطر مهر ورزی بود نوشته شده توسط : اکبرحاتمیان | چهارشنبه 18 شهریور1388 | 17:48 | لينک ثابت | موضوع: |
|
|